close
دانلود آهنگ جدید
سخنرانی

نگــاهــی متفـــاوت بــه قرآن
A Different View on design

quraneasan.ir

سخنرانی

پست شماره 176
,
قرآن و عاشورا

متن سخنرانی استاد نقویان با موضوع ( قرآن و عاشورا ) چرا سر بریده امام قرآن تلاوت نمود؟

یا ایُّها الَّذین آمَنوا آمِنوا. که قرآن می‌گوید یک بار دیگر باید ایمان بیاوریم. ما یک بار دیگر در ایمانمان باید تجدید نظر کنیم. یک بار در این قرآن‌شناسیمان باید یک دقتی کنیم. تا این قرآن از این مهجوریت بیرون بیاید و در متن زندگی ما، توی سلول‌های وجود ما، توی بازار ما، توی عروسی ما، وارد شود.

 

متن سخنرانی استاد  نقویان  با موضوع  ( قرآن و عاشورا ) چرا سر بریده امام قرآن تلاوت نمود؟

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از وقایعی که در عاشورا اتفاق افتاد و مورخین هم به آن اشاره کرده‌اند و پیش‌تر متأسفانه برای روضه‌خوانی و اشک گرفتن از مردم به آن توجه کرده‌ایم قصّه‌ی تلاوت قرآن از سر مبارک اباعبدالله است؛ شهرآشوبی این را می‌نویسد و دیگران هم بعضاً به آن اشاره کرده‌اند. بسیاری دیده و شنیده‌اند که سر مبارک اباعبدالله(ع) آرام آرام آیاتی از قرآن را تلاوت می‌کند به همین مناسبت انشاءالله با توفیق الهی این چند شب را بنا داریم مقداری راجع به قرآن صحبت کنیم. قرآنی که خودش از زبان رسول گرامی فرمود: یا ربِّ إنَّ قومی إتَّخذوا هذا القرآن مهجورا. رسول خدا(ص) از ما امتش شکوه و شکایتی دارد، آن هم پیشاپیش. این خیلی عجیب است؛ ما فکر می‌کنیم معجزه‌ی قرآن فقط داستان غُلبت الرّوم است یا معجزات قرآن فقط معجزات علمی است که مثلاً در کهکشان‌ها چه خبر است، کره‌ی زمین می‌چرخد و حرکت دارد، سیارات و ستارگان اینچنینند، جنین در شکم مادر در سه لایه قرار دارد و ادعا می‌کنیم آن روز که رادیوگرافی و سونوگرافی و این چیزها نبود، قرآن از این‌جور مسائل طبیعی و فیزیولوژیکی خبر داده است، نه اینجوری نیست، بسیاری از معجزات قرآن که به ظاهر ما از کنارش عبور می‌کنیم اگر خوب دقت کنیم می‌بینیم خود این معجزه است. این که پیامبر آن روز فرمود: خدایا این امّت ما قرآن را گرفتند. إتَّخذوا، نفرمود لایاتَّخذوا، نفرمود ترکوا هذا القرآن. إتَّخذوا. خود این واژه‌ها مهم است. توجه بفرمایید واژه‌ها مهم‌اند. قرآن وقتی می‌خواهد بگوید حضرت‌یوسف(ع) گرفتار آن فحشاء نشدند، نمی‌فرماید ما یوسف را دور کردیم از فحشا، قرآن نمی‌گوید ما یوسف را دور کردیم، از اینکه گرفتار ناپاکدامنی نشود. دیدید بعضی مادرها به دخترهایشان می‌گویند به خودت بیشتر برس و غیرمستقیم می‌خواهند به دخترشان بگویند زیاد در بند حجاب نباش، خودت را زیاد نپوشان. چرا اینقدر چادر و چاقچول سرت می‌کنی؟ راحت‌تر و ریلکس‌تر باش. قرآن نمی‌فرماید ما یوسف را دور کردیم از فحشا و از سوء بلکه «کذالک لِنصرِفَ عنه السوء و الفحشاء.» خیلی قابل توجه است. می‌گوید ما زشتی را از یوسف دور کردیم. این فرق می‌کند. یک وقت خدا می‌فرماید ما یک کاری می‌کنیم شما گرفتار گناه نشوید، یک وقتی می‌گوید ما گناه را از شما دور می‌کنیم، این دو مقام، و دو حال است، دو نکته است. یک وقتی پیغمبر می‌فرمود: مردم قرآن را ترک کردند، تَرکوا هذا، رَبِّ إنَّ قُومی. تَرکوا هذا القرآن، این یک بیان است. اما قرآن فرمود: أتَّخذوا هذا القرآن مهجورا. گرفتند قرآن را، اما چگونه گرفتند، مهجور گرفتند، مثل اینکه نگرفتند، یک جوری گرفتند که گرفتن و نگرفتنش یکی است، خواندن و نخواندنش یکی است، حفظ کردن و نکردنش یکی است، جلسه گذاشتن و نگذاشتنش یکی است. این خیلی درد است. این دردش سنگین‌تر از «ترکوا» است. گفت زمان نصرالدین شب‌های عید فطر توپ در می‌کردند که مردم بفهمند عید فطر است و افطار کنند، فردا کسی روزه نگیرد، روز عید فطر روزه که حرام است. منتها یک سال، ماه را ندیدند. سی روز هم روزه گرفتند. شب اول شوال ماه رؤیت نشد، مثل همین دعوایی که گاهی برای ما مشکلاتی پیش آورد. آن زمان هم وجود داشته است. مولوی هم در ادبیاتش دارد، جدید نیست. بعضی‌ها می‌گویند این قصه چیست که بعد از انقلاب راه انداخته‌اند، نه، این از سابق وجود داشته است. بعد به ملا گفتند: که ملا بالاخره این ماه را ندیدیم توپ را بالاخره امشب در کنیم یا نکنیم، گفت حالا ندیدید توپ را در نکنید ولی یه جوری در کنید که کسی صدایش را نشنود. اگر قرار است توپی در شود باید همه صدایش را بشنوند این چه توپی است که قرار است کسی نشنود. این چه اتخذوا قرآن است که مساوی است با لایتخذوا، مساوی است با ترک آن، اول باید بنشینیم در این مورد با هم گفتگوکنیم. الآن که نگاه می‌کنیم این خودش یک معجزه است. امسال را سال پیامبراعظم اعلام فرمودند اما متأسفانه توی آمار هشت درصد طلاق از پارسال بیش‌تر بود. امیدوارم بتوانیم اینجوری توجیه بکنیم اگر سال پیامبر نبود آمار می‌شد هشتاد درصد. ولی خوب الحمدللّه شده هشت درصد؛ این خودش یک نکته‌ای است. یعنی الحمدللّه پیشرفت کردیم ولی ما باید کاری کنیم که راست راستی افتخار کنیم که قرآن در متن جامعه‌ی ماست. توی حاشیه‌ها و مجلس‌های ختم و برای سخنرانی کردن هم قرآن خیلی خوش‌دست است، آدم می‌تواند هفت، هشت، ده‌تا آیه را بگیرد و سخنرانی کند، منبر بسازد، کتاب و مقالات علمی بنویسد، در تحقیقات علوم قرآنی از این کارها زیاد می‌شود کرد. ولی خود قرآن خودش را چیز دیگری معرفی می‌کند. خود قرآن یک جایی می‌فرماید: من نسخه‌ی شفابخشم. حالا شما یک نسخه بنویسید، نسخه‌ای که اگر واقعاً عمل بشود مریض سرطانی را شفا می‌دهد. منتها نسخه را بگذارید زیر سر، زیر بالش مریض همان جا کنار مریض بگویید آقا این نسخه‌ی شفابخش شماست. الحمدللّه بیماریت شفا می‌یابد و حالت خوب می‌شود. خوب این نسخه زیر بالش مریض باشد. هر روز صبح هم سه بار بخواند (شربت اکسپکتورانت روزی سه قاشق، مفنامیک‌اسید روزی سه عدد) با قرائت هم بخواند، با آداب و تشریفات و رو به قبله هم بخواند، شفا می‌گیرد؟ و تَنَزَّلُ مِن القرآن ما هُوَ شفاءٌ، خود قرآن خودش را نور معرفی می‌کند. قَد جائَکُم مِن اللهِ نُور، این که قرآن می‌فرماید نور، یعنی شما در تاریکی هستید. در تاریکی دو اتفاق بزرگ می‌افتد: ۱- انتخاب‌ها مشکل می‌شود، در جبهه توی آن سنگرهای جلو، خط مقدم، بچه‌ها شب‌های چهارشنبه و جمعه دعای توسل و کمیل می‌خواندند، دعا هم که شروع می‌شد،همان چراغ و فانوسی هم که بود فتیله‌اش را پایین می‌کشیدند که در تاریکی نسبتاً مطلقی حال کسی مشکل پیدا نکند، چراغ را کشیدند پایین که دعا شروع بشود، یک رزمنده هم بلند شد عطر داد به بچه‌ها، این شیشه‌ی عطرش را باز کرد و یکی دو قطره کف دست هر کسی می‌ریخت. بچه‌ها هم بوی عطر را متوجه می‌شدند، دستشان را می‌کشیدند به سر و صورتشان که جمالشان معطر شود. دعا تمام شد، چراغ را روشن کردند، چراغ که روشن شد، مختصر نوری در سنگر پیدا شد، این نگاه کرد به آن و گفت: اِه صورتت را چرا سیاه‌کاری کردی؟! گفت: صورت خودت چرا سیاه است؟ گفت: اِه حسن تو هم که هستی؟ علی آقا تو هم؟ همه شده بودند حاجی فیروز. نگو این ناقلا توی شیشه‌ی عطرش جوهر خودنویس هم ریخته بود. وقتی عطر را می‌پاشید توی دست این‌ها، چون تاریک بود، سیاهی را نمی‌دیدند، اما بو را می‌شنیدند، با دست خودشان می‌مالیدند توی صورت خودشان. این بیچاره را گرفتند و یک فصل کتکش زدند. کتک‌ها را که خورد گفت حالا بنشینید من می‌خواهم سخنرانی هم بکنم. این قصه، قصه‌ی دنیاست. خداوند در قرآن از زبان شیطان فرمود: لَاُذَیِّنَنَّ لَهُم أعمالُهُم. یعنی من یک کاری می‌کنم، عمل این‌ها خوشبو بشود، تزئینش می‌کنم، آرایشش می‌کنم، به قول بعضی‌ها تاتو می‌کنم، این خیلی خوشگل می‌شود اما سیاه‌کاریش را نمی‌گذارم بفهمند! حالا کی معلوم می‌شود؟ وقتی روز می‌شود، وقتی روشن می‌شود. پسوند تمام اسم‌های قیامت یوم است. هر اسمی در قرآن راجع به قیامت است، یک کلمه‌ی یوم جلوش قرار دارد. یوم‌الدین، یوم‌القیامه، یوم‌الجزا، یوم‌الحسرة، یوم تُبلِیَ السرائر، یومَئذٍ، یومِ یَفِرُّ المَرءِ مِنْ أخیه و اُمِّه و أبیه. یعنی خدا می‌خواهد بگوید آنجا روز می‌شود، اینجا شب است. اینجا لیل است، وَلیالٍ عَرش، و لیل اذا یغشا و الیل اذا سجی. ما اصلاً در مفاهیم قرآن لَیلُ الآخره نداریم. اصلاً بهشت شب ندارد،همه‌اش روز است. همچنان که یوم‌الدنیا نداریم، دنیا همه‌اش شب است. شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل. اصلاً حافظ در همین یک بیت امام‌حسین(ع) را معرفی کرده است، اینجا چون شب است: انَّ الحسین مِصباح الهدی و چون در دریا هستیم إن الحسین سفینةُ النجاة: در دریا اگر کشتی نباشد غرق می‌شویم. رسول‌اکرم(ص) فرمودند: مَثَلُ اهل‌بیتی، کَمَثل سفیتة نوح. این اشاره‌ها دارد، این بیت‌های ادبیات ماندگار ما همین‌ جوری گفته نشده‌اند. یک جاهایی یک اشاره‌هایی دارد، باید اشاره‌ها را گرفت؛ آن کس است اهل بشارت که اشارت داند.  ما اگر می‌خواهیم یک مسلمان واقعی باشیم، باید با قرآن آشتی کنیم، ما با قرآن قهریم، رابطه‌‌ی ما با قرآن رابطه‌ی مریض و نسخه نیست، رابطه‌ی بیمار و طبیب نیست.

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد             ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

این که سر مطهر اباعبدالله قرآن می‌خواند، می‌خواهد خیلی حرف‌ها بگوید. به نظر من خیلی نکته‌ها در آن وجود دارد. ما در ادبیات خودمان گاهی به چیزی که خیلی علاقه داریم می‌گوییم: «سرم را هم ببری من همین کار را می‌کنم» اما این را اباعبدالله(ع) عملاً نشان داد که اگر سر حسین را هم از بدن مطهّرش جدا کنند باز هم آن سر قرآن می‌خواند. این‌قدر گوشت و پوست من با قرآن عجین است، که قرآن را رها نمی‌کنم. به همه‌ی ما و شما هم می‌خواهد پیام بدهد. به تعبیر آیت‌الله جوادی: «اباعبدالله با پا آمد کربلا اما تا کوفه و شام را با سر رفت» از این به بعد باید گفت: از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن. او با سر رفت تا پای ما حرکتی کند. تا ما از این ماندن و در جا زدن و کم‌کم راکد شدن و و به گند آمدن نجات پیدا بکنیم. آب راکد باشد می‌گندد ولو استخر بزرگی باشد. یا باید دریا شد یا باید به جریان افتاد در غیر این صورت سرنوشتش گندیدن و متعفن شدن است. دریا چیست؟ خودشان هستند. امام‌رضا دریاست، اقیانوس است، بحر است. ما در قم بودیم آن وقت که بچه‌تر از حالا بودیم در یک کوچه‌ای که اکثر دوستان از روحانیون و طلاب و علما بودند. ته کوچه هم منزل ما بود، یک روزی دیدم یکی از دوستانی که منزلشان سر کوچه بود، آمده بود دم در منزل ما و در می‌زد، آمدیم بیرون گفتیم بفرمایید سلام علیکم. فرمودند شما بحار دارید، من یک تأملی کردم گفتم راستش مقداری داشتیم بچه‌ها خوردند. این آقا همینجور من را نگاه کرد و با تعجب گفت خوردند، گفتم خدا می‌داند تمامش را خوردند، چیزی باقی نمانده است. من هم خیلی جدی بودم، ایشان هم متعجب که چطور من لبخندی هم نمی‌زنم. چطور می‌شود دروغی به این بزرگی داد که آدم بحار را بخورد، گفتم بله و خدا می‌داند همه را خوردند، چیزی نداریم. دیدم این آقا نمی‌رود هرچه بهش می‌گویم خوردند باز هم ایستاده و با تعجب نگاه می‌کند. دو ریالی ما افتاد. گفتم آقا شما چه بحاری می‌خواهی؟ گفت بحارالانوار مرحوم‌علامه‌مجلسی رضوان‌الله. من دیگر نتوانستم گفتم آقا من خیلی معذرت می‌خواهم من خیال کردم عرق بهارنارنج می‌خواهی. لابد با خودشان گفته‌اند این‌ها اهل شمالند و بهارنارنج دارند. ما مدتها همدیگر را در کوچه و خیابان می‌دیدیم، بدون کلام شروع می‌کردیم خندیدن. می‌گفت بحار را خوردند می‌گفتم بله خوردند. حالا بحار را نباید خورد باید خواند. اگر چه اگر درست بخوانیم آن را می‌خوریم. حافظ یک بیت خیلی قشنگ دارد که خیلی لطیف است. راجع به همین قرآن است.

این قرآن جام شراب من است              می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

 می‌گوید وقتی این قرآن را می‌خوانم مست می‌شوم، آیاتش برای من مثل اکسیژن مایه‌ی حیات است. آب حیات من است. ولی مردم خیال می‌کنند من یک دفتری دستم است، یک کتابی دستم است. این کتاب ظاهرش کتاب است، این جام من است، این جان من است، ما اگر با قرآن این‌جوری مراوده داشتیم، این‌جوری رفت و آمد بکنیم، فقط قرآن چاپ نکنیم در انواع مختلف، در سایزهای گوناگون، با چاپ‌ها و خطوط مختلف. ولی قرآن در بازار ما چقدر حضور دارد؟ من حالا ان‌شاءالله خواهم گفت که قرآن اصلاً چه کتابی است، آن چیزی که ما فهمیدیم که هیچ چیز نفهمیدیم یعنی ما مثل نوار ضبط صوت هستیم. از یک جایی ضبط می کنیم می‌آییم این جا کلیدش را می‌زنیم. و اِلّا من کوچک‌تر از آن هستم که بخواهم از قرآن چیزی بگویم. امام وقتی سوره‌ی حمد را تفسیر می‌کرد می‌فرمود: ما نمی‌دانیم و نمی‌فهمیم چه کتابی است. یکی از تشنگی‌هایی که اهل دل و اهل معرفت برای آمدن امام‌زمان(عج) دارند این است که آقا تشریف بیاورند و قرآن را برای ما توضیح بدهند. تفسیر کنند، آیاتش را به جان ما بنشانند و بچشانند. اصلاً یکی از فلسفه‌های ظهور برای اهل معنا همین است. به شما بگویم این نیست که حضرت بیایند بی‌عدالتی کم بشود، امنیت زیاد شود، حقوق مردم بالا برود، اضافه‌کاری بدهند، چی‌بهند و چی‌بدهند. این که خیلی کوچک است. الآن در بعضی کشورها این‌جور شده است. عدالت و امنیت وجود دارد. اختلاف بین حقوق کارمندان عالی‌رتبه و دون‌رتبه کم است، انسان‌ها نشاط اجتماعی دارند. پس حضرت آن‌جا ظهور کرده‌اند. شاید الآن آن مردم از من و شما بپرسند آقا این امام زمان شما چه کار می‌خواهد بکند. می‌خواهی بگویی عدالت اجتماعی می‌گوید خوب ما که در کشور خودمان داریم. مردم دزدی نکنند، ماشین‌ها را دزدگیر رویش نزنند، بگوید آقا ما ماشین‌هایمان دزدگیر ندارند. درب خانه‌هایمان شب خیلی‌هاشان باز است. آنوقت ما آنجا زبانمان بند می‌آید. می‌گوییم والله امام‌زمان قرار است برای همین کارها بیاید. پس حضرت حتماً این‌جا ظهور کرده است و ما خبر نداریم. إن‌شاءالله تا خبرش به کشور ما برسد طول می‌کشد. نه این‌ها دسر و شکلات حضور حضرت است، حضور حضرت یک اتفاق عجیب و غریب دیگری است که حافظ می‌گوید:

سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد                جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید

این است که اصلاً مولکول‌های عالم عوض می‌شود. هستی یک چهره‌ی دیگری پیدا می‌کند. قبلاً فیزیک اتمی بود، بعد فیزیک کوآنتوم آمده است. بعد فیزیک آشوب آمده است، با هر کشفی در فیزیک، چهره‌ی عالم برای فیزیکدانان عوض می‌شود. اصلاً می‌فرماید یک جهان دیگر و یک اتفاق دیگر است. که اخیراً من یک جایی دیدم که ثابت کرده‌اند که بال‌زدن یک پروانه در مکزیک می‌تواند باعث ایجاد طوفان بشود در تگزاس امریکا. این از نظر فیزیک و قانون ریاضی ثابت شده است و در بعضی از این کتاب‌ها، فکر می‌کنم فیزیک دبیرستان نکته‌هایی است که یک عکس از پلی انداخته‌اند که ویرانی این پل در اثر وزش یک نسیم اتفاق افتاده است. یعنی یک اتفاق ریاضی و این نتیجه‌اش است. همچنان که فیزیک دارد چهره‌ی عالم را عوض می‌کند و شما می‌توانید با امواج خیلی کارها بکنید. سابق این چیزها را ما نمی‌دانستیم. الآن این پیام‌های اس ام اسی یک پیام دیگری در راه است به قول آقایون ام ام اس که شما می‌توانید تصویر بفرستید بدون سیم. خوب این چهره‌ی عالم را خیلی عوض می‌کند. خیلی اتفاقات که سابق ما به مخیّلمان خطور نمی‌کرد، حالا دارد اتفاق می افتد. حضرت بیاید، یک چهره‌نگاری دیگری می‌کند، از هستی یک نقش دیگری می‌زند. اصلاً زندگی حقیقی آن زمان است و الّا ما الآن مرده‌ایم و فکر می‌کنیم که زنده‌ایم. آقا ماشین زد بهش گفت تو مرده‌ای گرمی حالیت نیست. حالا صبر کن یک لحظه سرد بشوی، می‌فهمی مرده‌ای. و انَّ جهنّمَ لَمُحیطَةٌ بالکافرین. قرآن می‌گوید: کافرین همین الآن توی جهنّمند نه بعداً می‌روند. همین حالا توی جهنّمند. منتها گرمند و نمی‌فهمند. صبر کن یک آقا و خانمی که به نظر خودشان خیلی کیف می‌کنند و لذت جسمی و جنسی می‌برند، شش ماه بعد می‌فهمند ایدز گرفته‌اند. همان لحظه که این رابطه‌ی به نظر شیرین و لذت بخش را داشتند در همان لحظه این زهرمار به بدنشان سرایت کرده است. منتها بعداً می‌فهمند. بحثی دارند علما در بیع فضولی که اجازه ناقل است یا کاشف. کاشف است کشف می‌کند. آنجا می فهمند که آهان قبلاً این اتفاق افتاده ما خبر نداشتیم. مولوی یک غزلی دارد با همین بیت:

خبریست نو رسیده تو مگر خبر نداری               جگر حسود خون شد تو مگر خبر نداری

شیطان می‌گوید خون جگر شده است. تو اگر جگرش را داری به تو بگویم چه خبر بزرگی توی عالم هست.

قمری است رونموده پرنور برگشوده                  دل وچشم وام بستان ز  کسی اگر نداری

می‌گوید یک چشم دیگر قرض کن تا بتوانی آن جمال را ببینی، ما یک چشم دیگری باید قرض کنیم جمال قرآن را ببینیم. این چشمان قدرت دیدن ندارد. یک دل دیگری می‌خواهد. مردم می‌روند پول قرض می‌کنند، مولوی می‌گوید برو چشم قرض کن. صبح توی حرم عرض کردم وقتی توی کاخ آن ملعون گفتند: کیف رأیت صنع الله بأخیک: دیدی خدا با برادرت چه کرد؟ دیدی اونها را قطعه قطعه کرد؟ بی‌بی فرمود: ما رأیتُ الّا جمیلا، یا ما رأینا الّا جمیلا. ما که هرچه دیدیم زیبایی بود. گفت با چه چشمی می‌دید. گفت با چشم دیگری می‌دید. با این چشم که بدن قطعه قطعه شده است. با این چشم که سر بریده است. با این چشم که علی‌اصغر غنچه‌ی پرپر شده است. با این چشم که خیمه‌های آتش زده و غارت شده است. یک چشم دیگر بود زینب، با آن چشم بود که فرمود هرچه دیدم زیبایی بود.

چشم دل باز کن که جان بینی               آنچه نادیدنی است آن بینی

ما اگر با قرآن تعامل درستی آن جوری که خودش می‌گوید داشته باشیم حالا ما باید قرآن را از زبان خودش بشناسیم، چون هرکسی خودش، خودش را بهتر می‌شناسد. إنَّ الانسان علی نفسهِ بصرة،

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما       زان که ز گفتگوی ما گرد و غبار می‌رسد

ما هرچه حرف می‌زنیم گرد و خاک می‌کنیم چشم‌ها را تیره و تار می‌کنیم. خود قرآن باید بگوید.

هست قرآن حال های انبیاء                 ماهیان بحر پاک کبریا

چون تو در قرآن حق بگریختی             با روان انبیا آمیختی

هر کسی می‌خواهد کنار حضرت‌موسی قرار بگیرد باید این قرآن را بخواند، کنار جناب عیسی قرار بگیرد باید قرآن را بخواند، هر بانویی بخواهد با آسیه پیوند بخورد باید بیاید توی این قرآن، هر کسی می‌خواهد با وجود مقدس رسول گرامی(ص) ارتباط و اتصالی برقرار کند باید بیاید توی این قرآن. اگر ما اتصالمان درست با قرآن برقرار شد وجودمان می‌شود به تعبیر خود قرآن نور. نورانی می‌شویم. اگر اتصالمان درست برقرار نشد اتصالی می‌کنیم فرق اتصال و اتصالی هم که می‌دانید یکی از جنس نور است و یکی از جنس نار. یکی آتش می‌گیرد و یکی نور می‌دهد. اللهُ نور، قد جائَکم من الله نور، وداعیَّ الی اللهّ باِذنهِ و سراجاً منیرا، توی زیارت جامعه مگر قرائت نمی‌فرمایید «السلام علیکم یا ائمة الهدی و مصابیح الدجی» این‌ها نورند. یک چلچراغی خداوند قرار داده که ما از تاریکی‌ها بیرون بیاییم. عرض کردم اگر قرآن نور است حداقل دو پیام دارد. یکی این‌جا تاریک است، سیاه‌کاری می‌کنید، یکی هم تا آخر خط را نمی‌بینید. کسی می‌خواهد یک حرکتی بکند تا آخر را باید ببیند. شما الآن می‌خواهید آقا، خانم یک رشته‌ی دانشگاهی انتخاب کنید، خوب به شما یک لیسانس می‌دهند ولی از الآن باید بدانید این لیسانس به چه می‌خورد، چه کاری به شما می‌دهند. من افراد قوق‌العاده زیادی را سراغ دارم، چهار سال، پنج سال، شش سال عمر نازنین‌شان را گذاشتند توی این دانشگاه‌ها یک لیسانس، یک فوق لیسانس، حتی یک دکترا گرفتند. الآن می‌گویند آقا هیچی، ما بیکار و علاف‌الدوله‌ایم؛ چرا؟ می‌گویند ما فهمیدیم ای بابا اصلاً این رشته به درد نمی‌خورد. اصلاً این مدرک را جایی نمی‌خرند. برادرم چرا از اول، آخر خط را ندیدی؟ تو چرا کورمال کورمال پیش رفتی؟ چرا کورکورانه حرکت کردی؟ ما که به تو چراغ داده بودیم!

راه است و چاه است و دیده‌ی بینا و آفتاب                   تا هر کسی نگاه کند پیش پای خویش

            چنـدیـن چـراغ دارد و بیـراهـه مـی‌رود                    بگذار تا بیفتد و بیند سـزای خـویـش

این همه چراغ ما به شما دادیم، تو چرا افتادی توی چاه، چرا افتادی توی چاله؟ قصه این است این قرآن راه را نشان می‌دهد فیزیک راه را نشان نمی‌دهد، شیمی راه را نشان نمی‌دهد. بعضی که درست شاید تفسیر کردند پیامبر فرمود: اطلب العلم ولو بالسین. نفرمودند آقا فیزیک را بروید، خوب معلوم است هرجا فیزیکشان پیشرفته است ما می‌رویم آنجا. این علم یعنی آن علمی که راه را به شما نشان می‌دهد، فیزیک و شیمی و طب و ریاضی و اخترشناسی و اخترفیزیک چی چیِ شناسی و مانند این‌ها گاهی اتفاقاً چاه‌نمایی است. راهنمایی نیست. کسی را سراغ دارم این آقای استیون‌هاوکینز که می‌گویند بعد از انیشتن بزرگترین فیزیکدان عصر حاضر است از گردن به پایین هم فلج است. نوشته‌های این آدمرا بخوانید خدا را قبول ندارد یا حداقل شک دارد. خوب بابا تو که این همه دل هر ذره را که بشکافی آفتابش در میان بینی، تو چطور ذره‌ها را شکافتی و آفتاب را ندیدی. ما کنار مزار حضرت‌امّ‌البنین(س) بقیع مطهّر، خدا قسمتتان کند، یک دمی رفقا گرفته بودند، یکی از شرتی‌ها و این وهّابیها آمد و شروع کرد مسخره کردن که آقا شما مگر مشرکید، مگر کافرید، از خدا چیزی بخواهید این‌ها مرده‌اند. مرده‌ها که کاری نمی‌‌توانند بکنند. «از مرده هیچ ناید» خیلی دور برداشت دیگه ما عصبانی شدیم. گفتم آقا این‌ها زنده‌اند کی گفت مرده‌اند؟ گفت این‌ها زنده‌اند؟ گفتم بله شما مگر قرآن نمی‌خوانید؟ قرآن می‌فرماید: ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل‌ الله اموات بل احیاء. گفتم بابا این‌ها زنده‌اند، قرآن می‌گوید زنده‌اند. این دیگر زبانش بند آمد و گفت اگر زنده‌اند پس چرا حرکت نمی‌کنند، تکان نمی‌خورند؟ گفتم باز هم قرآن می گوید: لکُم أَعیُنن لا تُبصرون بها شما چشمتان نمی‌بیند ما می بینیم. اتفاقاً نه تنها حرکت می‌کنند بلکه هستی را این‌ها حرکت می‌دهند. این‌ها نه تنها می‌جنبند بلکه جنبش عالم هم با این‌هاست. بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث و بکم یمسک السماءِ أن تقع علی الأرض الا باِذنه و بکم یُنَفَّس الهم و یکشف الضرّ. هستی را این‌ها دارند حرکت می‌دهند تو نمی‌بینی من چکار کنم. پنبه در افکنده چو گل گوش تو، مردم چشم آبله‌ی هوش تو، چشمهایت را خوب باز کنی می‌بینی هستی یک جنبشی دارد و یک جنباننده‌ای دارد، محرکی دارد. این‌ها در این قرآن هست. و لو انَّ قرآنا سُیِّرت بِهِ الجبال کَلَّهمُ الموتی. قرآن می‌گوید: قرآن جوری است که می‌شود با این قرآن با مرده‌ها حرف بزنید، کوه‌ها را جابه جا بکنید، ما کاه را هم نمی‌توانیم جابه جا کنیم. کوه که هیچی؟ پس معلوم است درست این کلیدهایش را نمی‌زنیم. این بچه‌هایی که با کامپیوتر کار می‌کنند می‌گویند هر کلیدی یک اتفاق خاصی دارد. شیفت را باید بگیری بعد آن اتفاق بیفتد. حالا شما به جای شیفت اینتر را بزن چه فایده‌ای دارد می‌روی توی یک فضای دیگر و یک اتفاق ناگواری می‌افتد. مثلاً کامپیوترت هنگ می‌کند یا هکّرها می‌آیند سراغت و مشکل پیدا می‌کنی. همین اتفاق توی همین کتاب می‌افتد. جالب است همین کتاب باعث بیماری می‌شود. قرآن می‌گوید اگر درست استفاده کردید شفایتان می‌دهد و اگر درست استفاده نکردید زیان به حالتان دارد. و لا یزیدُ الظّالمینَ الاخسارا. آدم سالم باشد یک گلابی نیاز یک روز بدنش را تأمین می‌کند. زخم معده داشته باشی همان گلابی را بخوری مستقیم می‌بردت بیمارستان. همان یک گلابی است ولی در دو حال دو اثر متفاوت، دو نتیجه دارد. ما اول باید این خانم آمریکایی آرین که چند ماه پیش در تلویزیون صحبت می‌کرد، که خدا یک جرقه‌ای به دلش زده است، من با خانواده‌ی این‌ها قبل از این برنامه‌ی تلویزیونی آشنا بودم، همسرشان آمده بود پیش من، یک جای دیگری هم ما ارتباط داشتیم گفت: الآن همسر من روزی ۱۴ ساعت قرآن می‌خواند. یک شب آمده بود توی دانشگاه الزهرا برای دختر خانم‌های آنجا صحبت کند. من آن‌جا بودم. گفت: شما نمی‌دانید من الآن عاشق این قرآن هستم. من اصلاً اگر یک روز قرآن را نخوانم دیوانه می‌شوم، یک گم‌کرده‌ای دارم. همسرش گفت وقتی می‌خوابد هدفون گوشی را توی گوشش می‌گذارد و با قرآن به خواب می‌رود. می‌گوید به او گفتم خانم دیگر بس است اعصاب ما را بهم ریختی. گفت یادت هست من چه جوری بودم چه مدلی بودم خودت رفتی کنار خانه‌ی خدا دعا کردی؟ خودت رفتی بقیع متوسل شدی؟

من مرده بُدم، زنده شدم. گریه بُدم، خنده شدم      دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

خدا را شکر کن. البته می‌گفت: وظیفه‌ی خانه و همسرش را هم رها نمی‌کند، نه اینکه شوهر و بچه‌ها را ول کرده باشد، بعضی‌ها برعکسند. حاج‌خانم سراغش را می‌گیری ختم انعام است. سفره‌ی بی‌بی رقیه است، زیارت عاشورا، دعای توسل، حرم حضرت‌رضا، مسجد گوهرشاد، مسجد جمکران، مسجد جامع محل. خوب خانم زندگی، شوهر، بچه، دختر خانم چه می‌شوند؟ می‌گوید: غذاشون را پختم گذاشتم روی مایکروفر، گرم می‌کنند و می‌خورند. نه، قرآن این دستور را نمی‌دهد. آن کارهای همسرداریش، تربیت فرزندش را، گرم نگه‌داشتن کانون خانواده را، آن اجاق گرم است. از وقت خودش، از فراغت خودش وقت می‌گذارد. منتهی وقتش را تلف نمی‌کند. به جای اینکه بنشیند و دلقک‌بازی‌های تلویزیون را ببیند آن لحظه و وقتش را صرف قرآن می‌کند. توی آشپزخانه کار می‌کند  قرآن هم آنجا باز است. یک آیه می‌خواند، فکر می‌کند که خدایا تو داری با من حرف می‌زنی. لِتُبیِّن لِنّاس ما نُزِّل اِلَیهِم. نه اینکه کار و زندگیمان را رها کنیم به بهانه‌ی اینکه قرآن می‌خوانیم و قرآن را حفظ می‌کنیم. خود قرآن یعنی این‌ها همان إتَّخذوا مهجوراً است. از اول من عرض کردم پیامبر فرمود: این مردم این امت من قرآن را گرفتند ولی جوری گرفتند مثل اینکه نگرفتند. ما اگر یک جوری گرفتیم مثل اینکه نگرفتیم مشمول همین آیه‌ایم.

برو هر لحظه ایمان تازه گردان              مسلمان شو مسلمان شو مسلمان

یا ایُّها الَّذین آمَنوا آمِنوا. که قرآن می‌گوید یک بار دیگر باید ایمان بیاوریم. ما یک بار دیگر در ایمانمان باید تجدید نظر کنیم. یک بار در این قرآن‌شناسیمان باید یک دقتی کنیم. تا این قرآن از این مهجوریت بیرون بیاید و در متن زندگی ما، توی سلول‌های وجود ما، توی بازار ما، توی عروسی ما، وارد شود. یک عروسی بود یکی از دوستان دعوت کردند که حاج‌آقا بیاید برای سخنرانی. گفتم مرد حسابی عروسی گفتن مجلس عزا که نیست. ما را معمولاً مجلس ختم دعوت می‌کنند. گفت حالا ما دوست داریم دیگه شما بیایید. خوب ما هم که برویم منبر معمولاً عادت کردیم بسم الله الرحمن الرحیم الذین هم اصابتهم مصیبة قالوا انّا لله و انّا الیه راجعون شروع کردیم همین آیه را خواندن، حاج آقا اینجا مجلس عروسی است، گفتم من که گفتم آخه ما عادت نداریم مجلس عروسی که قرآن بخوانیم. همش می‌رویم مجلس ختم. چون قرآن را برده‌ایم آنجا قرآن را برده‌ایم توی مرده‌هایمان، توی قبرستان‌هایمان، توی مجالس ختممان. شب احیا قرآن را بر سر می‌گیریم. بر سر گرفتن که، در سر باید برود. ما به جای در سر بر سر می‌گیریم. شما یک جعبه‌ی سیب بگیر بالای سرت یک ربع بعد دستهایت هم خسته می‌شود سرت هم مشکل پیدا می‌کند. این سیب را باید میل کنید برود در سر انرژی بشود آن  وقت، توان بدهد به شما حرکت و جنبش بدهد. بر سر گرفتن جز رنج چیزی نیست. آن بر سر یعنی بیاید در سر. منتهی ما حواسمان نیست بعد البته من آن‌جا به ایشان گفتم، گفتم من و شما خیال می‌کنیم انالله آیه‌ی مجلس ختم است اما دست یک قرآن‌شناسی بده همین انا لله تو را به رقص درمی‌آورد. نشاط به تو می‌دهد. وقتی اباعبدالله می‌رفت مگر انالله نخواند؟ جناب علی‌اکبر(ع) به بابا عرض کرد بابا، انا لله گفتی؟ فرمود بله بابا می‌رفتم یک مختصر خوابی، چرتی مرا گرفت یک هاتفی ندا دادو گفت: همین‌طور که این کاروان می‌رود مرگ هم سایه به سایه‌ی او می‌رود مرگ هم در تعقیب این کاروان است. علی‌اکبر مگر ناراحت شد فرمود بابا ما بر حقیم؟ فرمود: بله ما حقیم. پس به آغوش خدا می‌رویم. آن غزلی که مولوی دارد در دیوان شمس

ما ز بالاییم و بالا می‌رویم                  ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

وزنش هم شاد است. وزن‌های غزل‌ها با هم فرق می‌کند یک غزل محزون و وزن عروضیش هم محزون است.

کی شعر ترانگیز و خاطر که حزین باشد             یک نکته از این معنی گفتم و همین باشد

اصلاً وزنش وزن غم است، غصه است. معلوم است ولی وقتی می‌گویند«ما ز دریاییم و دریا می‌رویم» وزنش شاد است.

ما ز بالاییم و بالا می‌رویـم                 ما ز دریاییم و دریا مـی‌رویـم

ما از اینجا و از آنجا نیستیم                 ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم

قل تعالی آیتی از جذب حق                 ما به جذبه حق‌تعالی می‌رویم

خوانده‌ای انّا الیه راجـعـون                 تا بدانی تـا کـجاها مـی‌رویم

انا الیه راجعون یعنی می‌رویم توی آغوش خدا. چون حق تو را بخواند، سوی خودش کشاند. می‌گویند فلانی دعوت حق را لبیک گفت. شما دعوت هرکس، مثلاً شما الآن دعوت این مجموعه را لبیک گفتید تشریف آوردید. کجا می‌آیید در محضر علما، در محضر کسانی که صاحب این مجلس هستند. صاحب اصلی که اباعبدالله(ع) است. آقا امام‌رضا است. همان دم در هم که می‌آیید یک نسیمی از معنویت به شما می‌خورد. یکحال خوشی پیدا می‌کنید. دعوت یک صاحب مجلسی را اطاعت کردید خُب انّا لله که قشنگ‌ترین آیه می‌شود. آن وقت اتفاقاً مال مجلس عروسی می‌شود. منتهی چون ما بلد نیستیم استفاده بکنیم خیال می‌کنیم انّالله فقط مال مجلس عزاست، برای مجلس ختم است. اگر گفتیم باید، یکی زنگ زده بود به رادیو قرآن و گفت: الو رادیو اموات، باور کنید ما هر وقت باز می‌کنیم چون قرآن می‌خواند من خیال می‌کنم رادیو اموات است.بله دیگه اون بیچاره قرآن را کی شنیده هر وقت اگر یک وقتی رادیو را باز کرده دیده قرآن می‌خواند گفته حتماً یکی مرده حتماً یک اتفاق دهشت‌انگیزی افتاده. قرآن را در شادی‌هایش که ازش استفاده‌ای نکرده در وجدها در حال و شور که ازش استفاده نکرده است. در شوربا که می‌دهند شور که نمی‌‌گیرد که، کاسه می‌دهد کأس که نمی‌گیرد. کاسٍ کان مزاجُها کافورا. اینجوری می‌شود. آن وقت قرآن می‌شود. مهجور می‌شود. مظلوم می‌شود. غریب می‌شود. توی حاشیه می‌رود. توی طاقچه غبار می‌گیرد. عتیقه می‌شود برای ما، برای عتیقه‌فروش خوب است. قرآنی که باید بیاید توی وجود ما، توی متن زندگی ما، آن وقت کار به جایی می‌رسد ما زنده‌ها که قرآن نمی‌خوانیم. آن وقت سر مطهّر اباعبدالله باید قرآن بخواند. مگر توی متن زندگیمان قرآن نیست. آن وقت سر مطهر اباعبدالله پس از شهادت قرآن تلاوت می‌کند. آیه تلاوت می‌کند. ما که از آیات قرآن بهره نمی‌بریم او باید با لبان ترک‌خورده و خشکیده‌اش به ما بهره بدهد. این سر مطهّر که از آن بدن منوّر و مطهّر جدا می‌شود مال این است که شما از قرآن دور شده‌اید. آی جامعه‌ی اسلامی شما اگر از قرآن دور نمی‌شدید زن و بچه‌ی حسین(ع) به اسارت نمی‌رفت. شما اگر از قرآن دور نمی‌شدید علی‌اکبر ارباً اربا نمی‌شد. شما چون با دو دستتان قرآن را نگرفتید دستان ابوالفضل را جدا کردند. قصه این است. پیام قرآن این است. آن وقت یک نکته‌های لطیف‌تری هم دارد. چون دل زینب را باید حسین آرامش بدهد. بله کسی باید بیاید به زینب آرامش بدهد. توی این مسیر پرتلاطم خود اباعبدالله باید آرامش بدهد.

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم                  یک ساعتی بگنجان در سایه‌ی عنایت

داداش یادت است می‌رفتی میدان دل زینب را با خودت می‌بردی. وجود زینب به رعشه افتاده بود نگاه کردی، فرمودی: خواهرم این چه حالی است که تو داری، لا یذهبنَّ بِحلمکَ الشیطان. فرمود خواهر عزیزم نکند شیطان حلم تو را ببرد. صبر تو را بدزدد. از این به بعد کاروان‌سالار تویی. امیر این قافله تویی. خوب این حسین باز هم باید این آرامش را بدهد. با چه آرامش بدهد، حسین بهتر از هر کسی می‌داند که دل نازنین زینب با هیچ جمله‌ای آرامش پیدا نمی‌کند الا با کلمات الهی. الا با آیات قرآن. برای آرامش به زینبش، برای او قرآن تلاوت می‌کند. یک جایی توی این مسیر نقل شده: بی‌بی به آن سر مطهّر یک اشاره‌ای کرد، داداش با من که حرف نمی‌زنی با این فرزند سه‌ساله‌ات یک حرفی بزن. ببین دارد پرپر می‌شود. ببین دارد بال‌بال می‌زند. به او یک چیزی بگو. چرا زینب این را خواست؟ مگر سر می‌تواند حرف بزند؟ بی‌بی جان سری که بین او و بدنش کیلومترها فاصله است. بله زینب می‌گوید این سر را شما نمی‌شناسید. این سر می‌تواند حرف بزند. من آقا در همین مشهد شما شاید دو سال پیش به عیادت آقایی رفتم که مریض بود. مریض زمین‌گیر، مریضی که دو سه سال مشاعرش را از دست داده بود. یعنی پسرش را نمی‌شناخت. دخترش را نمی‌شناخت. اما آن وقتی که حال و هوشش سر جایش بود عجیب با این قرآن مأنوس بود حداقل با ظاهر قرآن. با قرائت قرآن مأنوس بود. به من می‌گفت من در ماه مبارک ۳۰ بار ختم قرآن می‌کنم. این‌چنین وقتی کسی پیر و زمین‌گیر شد. یک روز من رفتم عیادتش روی تخت افتاده بود نه من را می‌شناخت نه اطرافیانش را ولی یک مختصر زبان و هوشی داشت آنجا حس کردم وقتی من رسیدم بالای سرش و گفتم حاج‌آقا، صدا را به سختی می‌شنید گفتم: وَ مَن نعمِّرهُ خدا گواه است تا گفتم وَمن نعمّره ادامه‌ی آیه را خواند و گفت: نُنَکِّسهُ فی الخلق. عجیب است آیة‌الکرسی را حفظ بود دختر و فرزند و همسرش را نمی‌شناخت. آیة‌الکرسی را از حفظ می‌خواند. بله آن بدن مطهری که آن انسان نورانی که وجودش با قرآن عجین شده بود سرش را هم از بدن جدا کنی قرآن می‌خواند. او قرآن را رها نمی‌کند. به آن سر مطهر است که زینب خطاب می‌کند با این سه ساله‌ات چیزی بگو. داداش او که تحمل زینب را ندارد. او هر شب روی زانوی تو با صوت قرآن تو به خواب می‌رفت. آن وقت وقتی که اباعبدالله شروع می‌کند قرآن خواندن یعنی سکینه جان، آخه سکینه می‌پرسد عمه جان کو بابا ؟ وقتی می‌شنید بابا را شهید کردند سکینه که باور نمی‌کند بابای من را شهید کردند. بابای منی که من توی مدینه همراهش بودم دیدم یک مردی آمد به بابا توهین کرد، اهانت کرد. به بابابزرگم علی، امیرالمؤمنین اهانت کرد. همه‌ی توهین‌ها و ناسزاهایش که تمام شد، بابای من با یک لبخندی فرمود: فلانی مثل اینکه غریبی توی مدینه، امشب بیا برویم منزل ما. مرحوم محدث قمی نقل می‌کند امشب شام خدمتتان باشیم. اگر جایی هم نداری منزل ما به اندازه‌ی یک مسافرخانه که هست جا دارد تشریف بیاورید. او دیده بود این نازنین‌ها، شهادت بابا را باور نمی‌کند. سکینه این بابا را که کسی نمی‌کشد. این بابا را که کسی اهانت نمی‌کند. وقتی بابا شروع می‌کند قرآن خواندن یعنی سکینه جان بابا زنده است. کسی جرأت ندارد بابای تو را بکشد.

زنده کدام است برِ هوشیار                   آن که دهد جان به سر کوی یار

به آن نازنین فرزندش هم اشاره می‌کند: أم حَسِبتُم أنَّ اصحابَ الکَهفِ وَ الرَّقیم کانوا مِن آیاتنا عَجَبا. که امام‌سجاد(ع) عرض می‌کند بابا به خدا داستان تو از اصحاب کهف خیلی شگفت‌انگیزتر است. آن یک مسئله‌ی ساده‌ای است. تو عجیب‌تری، تو شگفت‌انگیزتری. صلی الله علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام‌الله ابداً ما بقیت و بقی الیل و النهار و لاجعله الله الآخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی‌بن‌الحسین و علی الاولاد الحسین و علی اصحاب الحسین و رحمة الله و برکاته.

 

منبع borya.ir

برچسب ها : , , ,

توجه : تمام حقوق مطالب برای قرآن آسان محفوظ می باشد.

نظرات ارسال شده

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی