حکایت ها و داستان ها

نگــاهــی متفـــاوت بــه قرآن
A Different View on design

quraneasan.ir

حکایت ها و داستان ها

پست شماره 118
,
 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در زمانهاي گذشته ، مردي صالح و رباني و عاقبت انديش در روستايش بنام (ضروان ) ، نزديك يمن زندگي مي كرد . او صاحب كشتزار و باغ پرميوه بود . او از رسيدگي به زندگي مستمندان و احسان به آنها دريغ نمي كرد ، به طوري كه از محصول باغ و كشت خود ، به اندازه كفاف برمي داشت و براي سپاس از نعمتهاي خداوند بقيه را به فقرا مي داد .
خانه او كعبه فقرا بود و بيشتر نيازمندان براي تاءمين نيازهاي خود ، همواره سراغ او را مي گرفتند .
اين مرد رباني هر وقت كه صلاح مي ديد ، فرزندان خود را به دور خود جمع مي كرد و آنها را به رسيدگي و فقراء وصيت مي كرد و مي گفت : همه نعمتها از آن خداست و براي كسب رضايت او انفاق در راهش را از ياد نبريد .
فرزندان ، از اين نوع وصيتها زياد شنيده بودند ، اما به دارايي مغرور بودند . سرانجام مرگ اين مرد فرا رسيد و از دنيا رفت . فرزندان نصيحت پدر را به فراموشي سپردند و پيمان بستند كه محصول باغ و مزرعه را بين خود تقسيم كنند و به فقراء ندهند .
فقراء طبق معمول سالهاي گذشته هر روز به نزد آنان در باغ مي آمدند اما فرزندان مرحوم چيزي از نعمتهاي ارزاني شده را نمي دادند .
خداوند بر آن خيره سران غضب كرد . هنوز روز برداشت محصول نرسيده بود كه صاعقه اي آتشين بر مزرعه و باغ آنها افتاد و همه را سوزاند . آنها وقتي كه صبح به سوي باغ رفتند ، ديدند همه سوخته است


داستانهاي مثنوي 4/ 15 - به تفسير سوره قلم مراجعه شود

 

منبع dastanquran.blogfa.com

برچسب ها : , ,

توجه : تمام حقوق مطالب برای قرآن آسان محفوظ می باشد.

نظرات ارسال شده

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی