حکایت ها و داستان ها

نگــاهــی متفـــاوت بــه قرآن
A Different View on design

quraneasan.ir

حکایت ها و داستان ها

پست شماره 113
,

جناب پروفسور نجابت که هم اکنون ساکن کشور آلمان می باشد در مصاحبه با یکی از شبکه های تلویزیونی داستان جالبی از شفا گرفتن جوانی که برای مداوا به ایشان مراجعه کرده بود را بیان کرد. ایشان فرمود: روزی جوانی به نام درویش به من مراجعه کرد. او به علت اصابت ترکش به گردنش قادر به میل کردن غذا نبود و به محض اینکه چیزی میل می کرد تمامی آنها از گردن او خارج می شد. او که در ایران نتوانسته بود به صورت کامل معالجه شود برای مداوا به کشور آلمان سفر کرد. ایشان می گوید: من تمامی تلاش خودم را کردم تا او را مداوا کنم و در این امر تقریبا 80% موفق شدم ولی متأسفانه به طور کامل بهبودی او بازنگشت. او از فرط گرسنگی مانند نی شده بود و اگر همینگونه پیش می رفت زندگی اش به خطر می افتاد. روزی او را صدا زدم و به او گفتم: آقا درویش، من تمام تلاش خودم را برای سلامتی تو انجام دادم و دیگر از علم طب برای تو کاری بر نمی آید و وجودت در اینجا بی فایده می باشد . تو باید وسایل خود را جمع کنی و به مشهد خدمت امام رضا علیه السلام بروی و خود را خدمت حضرت دخیل ببندی تا که ایشان تو را شفا دهند. ایشان می گوید: تقریبا شش ماه بعد من در مطب خود نشسته بودم که جوانی وارد شد و در مقابل من نشست . کمی به او نگاه کردم.در ابتدا او را نشناختم چرا که او با آن درویش شش ماه قبل بسیار تفاوت کرده بود.جوانی که از فرط لاغری جانی در بدن نداشت به جوان زیبا و رشیدی تبدیل شده بود. داستان را از او پرسیدم و او گفت: آقای دکتر،همانطور که شما دستور دادید من همان روز ساکم را بستم و رفتم به طرف مشهد که خودم را دخیل ببندم و شفای خود را از امام رئوف بگیرم و همینطور هم شد. به او گفتم حال چرا به اینجا آمده ای،او گفت: آمدم به خاطر راهنمایی که به من کردید و جان مرا نجات دادید از شما تشکر کنم...

 

منبع dastanquran.blogfa.com

برچسب ها : , , ,

توجه : تمام حقوق مطالب برای قرآن آسان محفوظ می باشد.

نظرات ارسال شده

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی