قصص قرآنی

نگــاهــی متفـــاوت بــه قرآن
A Different View on Quran

quraneasan.ir

حکایت قوم ثمود

پست شماره 100
,
حکایت قوم ثمود

قوم ثمود مردمانی بودند كه پس از قوم عاد در منطقه ای میان شام و حجاز زندگی می کردند. حضرت صالح پیامبری بود كه خداوند برای هدایت قوم ثمود برگزید.

حضرت صالح قوم خویش را به عبادت و بندگی پروردگار جهانیان دعوت می نمود.

مردمان قوم صالح(ع) مردمانی تنومند و قوی بنیه بودند كه به عمران و آبادی شهر و دیار خویش رو آورده بودند.آنها از امكانات موجود در زمین به میزان كافی بهره مند بودند.

پیامبر صالح با بیان اینكه خداوند یکتا این نعمتها و امكانات را در اختیار شما قرار داده، از قوم گمراه خود می خواست كه برای سپاس از این نعمتها به خداوند ایمان بیاورند.

اما مردمان قوم صالح  به نافرمانی خود  افزودند و به مجادله و بحث با حضرت پرداختند و او را به دلیل نكوهش 1 خدایانشان مورد سرزنش قرار دادند و گفتند:

راستى تو مى خواهى ما را از پرستش آنچه پدران ما مى پرستیدند نهى كنى ؟

امـا ایـن پـیـامـبر بزرگ الهى بدون آن كه از هدایت آنها مایوس گردد, با متانت خاص خودش چنین پاسخ گفت :

 اى قوم من ! ببینید اگر من دلیل آشكارى از پروردگارم داشته باشم و رحمتى از جانب خود به من داده بـاشـدآیـا مى توانم رسالت الهى راابلاغ نكنم و با انحرافات و زشتیها نجنگم ؟!

 

سپس براى نشان دادن حقانیت دعوتش،از معجزه و نشانه اى كه از قدرت انـسان بیرون است و تنها به قدرت پروردگار متكى است وارد شد و به آنها گفت :

اى قوم من ! این ناقه2 ،از طرف پروردگار براى شما,آیت و نشانه اى است .

آن را رها كنید كه در زمین خدا از مراتع و علفهاى بیابان بخورد  و هرگز آزارى به آن نرسانید كه اگر چنین كنید عذاب نزدیك الهى شما را فراخواهد گرفت .

با وجود تاكیدات فراوانی كه پیامبر صالح نمود متاسفانه برخی از گمراهان قوم صالح كه مانع از هدایت آن قوم می شدند تصمیم به قتل ناقه ی صالح گرفتند و آنرا از پای درآوردند.

پس، صالح(ع) به آنها اخطار كرد و گفت :

 سه روز تمام در خانه هاى خود از هر نعمتى مى خواهید بهره مند شوید و بدانید پس از این سه روز عذاب و مجازات الهى فرا خواهد رسید .

پس فرمان الهی سر رسید و این ظالمان را  فرا گرفت و تنها مومنین نجات یافتند.

و آن چنان مردند و نابود شدند و آثارشان بر باد رفت كه گویى هرگز در آن سرزمین ساكن نبودند.

 

 

منبع تبیان

توجه : تمام حقوق مطالب برای قرآن آسان محفوظ می باشد.

پیامبری به نام "سبز"

پست شماره 99
,
پیامبری به نام سبز

حضرت خضر(ع) از پیامبران معاصر حضرت موسی(ع) بود. او همان عالم الهی بود که حضرت موسی(ع) به دیدارش رفت. در قرآن بدون ذکر نام با عبارتی درخشان ستوده شده است: ... او از بندگان ما بود که رحمت خویش را به سویش فرو فرستادیم و از نزد خویش به او علم آموختیم.

در باره‌ی حضرت خضر(ع) غیر از توصیف بالا و داستان همراهی حضرت موسی(ع) با او، چیز دیگری ذکر نشده است. امام صادق(ع) فرمود؛ حضرت خضر(ع) را خدا به سوی قومش مبعوث فرمود. وی مردم را به سوی توحید، انبیاء(ع)، فرستادگان خدا و کتاب‌های او دعوت می‌کرد. از معجزاتش این بود؛ روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرم می‌گشت. دلیل نامش، خضر(سبز) نیز همین است. نام اصلی خضر "تالیا بن ملکان بن عامر بن أرفخشید بن سام بن نوح (ع)" است.

 

ملاقات حضرت موسى(ع) و خضر(ع)

پیامبر اكرم(ص) در جمع قریش داستان حضرت خضر(ع) و یا همان دانشمندى را گفت كه خداوند به حضرت موسى(ع) امر نمود، تا از وى تبعیت کند و پاسخ پرسش های خود را از او دریافت نماید. حضرت موسى(ع) به شاگردش "یوشع بن نون" گفت: پیوسته در جستجوى حضرت خضر(ع) خواهم بود تا به محل تلاقى دو دریاى فارس و روم برسم یا زمانى دراز را سفر خواهم كرد تا او را بیابم».

روزى حضرت موسى(ع) بر فراز منبر مردم را به وسیله آیات تورات پند مى‏داد. در آن حال با خود گفت: یقینا خداوند بنده‏اى را دانشمندتر از من خلق نفرموده است.

 در همین لحظه جبرئیل فرود آمد. از حضرت موسى(ع) خواست تا كنار صخره‏اى در منطقه تلاقى دو دریا با مردى كه بسیار دانشمندتر از اوست ملاقات نماید و از علم او بهره جوید.

حضرت موسى(ع) نیز به همراه یوشع بن نون در حالى كه ماهى نمك سوده‏اى** را برای توشه راه برداشتند، سفرشان را آغاز نمودند.

** ماهی دودی.

 

در جست و جوی خضر(ع)

حضرت موسى(ع) به همراه یوشع بن نون وقتى به مكان مورد نظر رسیدند، مردى را دیدند كه به پشت خوابیده است. آن ها وى را نشناختند. در همین لحظه یوشع ماهى نمك سوده را در آب شُست. آن را روى تخته سنگى قرار داد. آن ها بى‏ توجّه بودند. آب رودخانه "آب زندگى جاودانه" ‏بود. ماهى با آب رودخانه زنده شد و در آن جهید. آن ها به مسیر خود ادامه دادند. حضرت موسى(ع) گرسنه شد. از یوشع خواست تا غذایى را براى خوردن مهیا نماید. غذایى

 برایمان بیاور تحقیقا كه سفر سختى را پشت سر نهاده‏ایم.» در این موقع یوشع به یادش آمد كه ماهى را روى تخته سنگى قرار داده است. « من داستان فرو رفتن ماهى را در آب فراموش كردم. شیطان آن را از یاد من برد.»  

حضرت موسى(ع) به یوشع گفت: آن مردى را كه ما در كنار صخره دیدیم همان حضرت خضر(ع) بود. آن ها با دنبال كردن جاى پاى خود از همان راهى كه آمده بودند، بازگشتند تا به نزد حضرت خضر(ع) رسیدند.

حضرت موسی بن عمران(ع) نزد حضرت خضر(ع) آمد. از حضرت خضر(ع) خواست تا از دانشى كه در اختیار دارد وى را بهره‏مند سازد. حضرت خضر(ع) به او گوش زد نمود كه وى تحمّل آموخته‏هاى وى را ندارد. آن گاه از مصیبت هایى كه بر محمّّد و آل محمّّد(ص) وارد می شود، برایش سخن گفت و وى را آگاه ساخت. گریه و ناله هر دو به آسمان رسید. دو بار حضرت خضر(ع) این آیه را «دل ها و دیدگان مشركان را بر مى‏گردانیم تا به مانند اولین بار باز هم به معجزات پیامبر(ص) ایمان نیاورند.» براى‏ حضرت موسى(ع) گفت. حضرت خضر(ع) او را از همراهى با خود نهى مى‏كرد. وی می داتنست، صبر حضرت موسى(ع) در برابر آن چه به آن احاطه علمى ندارد، غیر ممكن است.

 

پذیرفتن شرط خضر(ع)

حضرت موسى(ع) در پاسخ حضرت خضر(ع) گفت: به خواست خداوند مرا شكیبا خواهى یافت. در هیچ كارى خلاف میلت عمل نخواهم كرد. حضرت خضر(ع) خواسته وى را پذیرفت تا در كنارش باشد، به شرط آن كه تا برای او حكمت كارها را بازگو نكرده است او حقّ هیچ گونه سؤالى را ندارد و نباید لب به اعتراض گشاید.

حضرت خضر(ع) و حضرت موسى(ع) به اتفاق یوشع سفر را آغاز كردند. ابتدا به ساحل دریایى رسیدند. در آن جا كشتى مملو از سر نشینى را یافتند. با کشتی سفر خود ادامه دادند. بعد از مدتّى، كشتى به منطقه كم عمقى رسید. حضرت خضر(ع) كشتى را سوراخ كرد. منفذهاى ایجاد شده را با چند تخته پاره‏ مسدود نمود. حضرت موسى(ع) از كار حضرت خضر(ع) خشمگین شد. لب به اعتراض گشود. حضرت موسى(ع) گفت؛ دست به كارى شگفت انگیز زدى. تو مى‏خواهى همه را غرق سازى.

حضرت خضر(ع) گفت: به تو گفتم كه در برابر كارهاى من شكیبا نخواهى بود.

 حضرت موسى(ع) با عذر خواهى از حضرت خضر(ع) خواست تا با تكالیف دشوار امتحانش نکند. همگی از كشتى خارج شدند. حضرت موسى(ع) پسری را دید. پسر چهره‏اى درخشنده هم چون ماه داشت. او در میان كودكان به بازى مشغول بود. حضرت خضر(ع) در میان حیرت حضرت موسى(ع) او را به قتل رساند. حضرت موسى(ع) سریع به حضرت خضر(ع) حمله کرد. حضرت خضر(ع) نقش بر زمین شد.

حضرت موسى(ع) گفت؛ آیا بی گناهى را می کشى؟!... بدان كارناپسندى به جا آوردى!... .

این بار نیز حضرت خضر(ع) نا شكیبایى و بی صبری حضرت موسى(ع) را به وی یاد آور شد.

 

ردّ شدن موسى(ع) در شرط

حضرت موسى(ع) از حضرت خضر(ع) گفت؛ در صورت تكرار مجدد اعتراضش بدون هیچ گونه عذرى از او جدا می شود.

آن ها به راه خود ادامه دادند. شبانگاه به قریه‏ایى نصرانى‏نشین به نام "ناصره" رسیدند. گرسنگى بسیار آن ها را واداشت تا در جست و جوى غذایى باشند. هیچ یك از مردم آن منطقه حاضر نشدند خوراكى در اختیارشان قرار دهند.

آن ها كنار روستای ناصره رفتند. حضرت خضر(ع) دیوارى در حال فرو ریختن را دید. بی درنگ به پى ریزى مجدد و تعمیر آن پرداخت. دیوار بر جاى خود قرار گرفت. حضرت موسى(ع) اعتراض كرد. مى‏بایست از این مردم اجرتى را براى كار خویش طلب مى‏كردى.

حضرت خضر(ع) گفت؛ دیگر هنگام جدایى من و تو فرا رسید. بزودى تو را از حقیقت آن چه در موردش شكیبایى نورزیدى، آگاه خواهم ساخت.

 

خضر(ع) پاسخ می دهد

حضرت خضر(ع) گفت؛ ... كشتى برای تهیدستانى بود كه با آن در دریا كار مى‏كردند. پادشاهى ستم گر در آن جا هر كشتى که سالم باشد، آن را به زور مى‏ستاند. سوراخ كردن كشتى آن را از دسترس پادشاه ستم گر خارج ساختم.  

حضرت خضر(ع) گفت؛ ... آن پسر، پدر و مادرى مؤمن و صالح داشت. من در چهره‏اش خواندم به زودى كافر خواهد شد. با تاثیر روحى بر پدر و مادرش،آن ها را نیز به كفر و سركشى خواهد كشانید. خواستم خداوند فرزند شایسته‏ترى را از نظر ایمان و نیكو كارى به آن ها ببخشاید. همین گونه شد. خداوند بارى تعالى دخترى را به آن ها هدیه كرد. از نسل او 70پیامبر در میان بنى اسرائیل براى راهنمایى مردم مبعوث گردید.

حضرت خضر(ع) گفت؛ ... آن دیوار كه تعمیرش كردم، متعلق به دو یتیم مى‏باشد. پدرشان مرد. او مرد صالحى بود. در زیر آن دیوار گنجى وجود دارد. آن گنج بخشایشى از جانب پروردگار است. خداوند خواست تا زمان رشد آن دو كودك یتیم، دیوار پا بر جا بماند، تا آن ها گنج خود را كه از آن جا بیرون بیاورند. این ها حقیقت ماجراهایى بود كه تو در برابرش صبر و شكیبایى نورزیدى.

 

 

منبع tebyan.net

توجه : تمام حقوق مطالب برای قرآن آسان محفوظ می باشد.

هبة الله

"ثم ارسلنا رسلنا تتر اكلما جاء امة رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احادیث فبعدا لقوم لا یومنون ".سوره مۆ منون : آیه ی 44

اولین كسى كه بعد از رحلت آدم (ع ) به مقام والای پیامبرى نائل آمد، شیث (هبة الله) بود. او وصى و جانشین آدم شد و امانتهاى الهى و صحیفه هایى كه جانب خداوند نازل شده و جمعا بیست و یک صحیفه بود، دریافت و جمع آورى و منظم نمود و سپس به نشر آن تعالیم و هدایت وراهنمایى فرزندان آدم كه رفته رفته جمعیت قابل ملاحظه اى را تشكیل می دادند كمر بست .

 

آدم به هنگام وفات، مأمور شد شیث را جانشین و وصی خود معرفی نماید. او نیز تمامی فرزندان خود را جمع نمود و شیث را به جانشینی خود منصوب کرد

نام دیگر شیث بن آدم، هبة الله است. او فرزند و جانشین حضرت آدم بود. حضرت شیث سومین فرزند حضرت آدم بوده است. حضرت آدم حدود 34 فرزند داشته است که هابیل و قابیل از اولین فرزندان این پیامبر بزرگوار بوده اند. در روایتی از امام محمد باقر علیه السلام آمده است: آدم علیه السلام بعد از کشته شدن هابیل، بسیار گریست و به درگاه خداوند شکوه کرد. خداوند به او وعده پسری داد تا جای هابیل را بگیرد. آن گاه به او فرزندی عطا کرد که آدم او را شیث نام گذاشت. خداوند به آدم وحی کرد که: «این پسر بخششی است از جانب پروردگارت، پس نام او را «هبة الله» بگذار.» و آدم علیه السلام نیز چنین کرد. آدم به هنگام وفات، مأمور شد شیث را جانشین و وصی خود معرفی نماید. او نیز تمامی فرزندان خود را جمع نمود و شیث را به جانشینی خود منصوب کرد.

از میان آثار بجاى مانده از آن صحیفه ها، این صحیفه است كه خداوند به آدم وحى فرستاد كه ؛ من تمام نیكى ها و سعادت هارا در چهار كلمه براى تو بیان میكنم .

آدم پرسید: آن چهار كلمه كدامند؟

خطاب آمد: كلمه اول از آن من ، كلمه دوم از آن تو، كلمه سوم میان من و تو و كلمه چهارم میان تو و مردم .

آنكه از آن من است این است كه مرا بپرستى و شریكى براى من قرار ندهى .

آنكه از آن تو است آنكه در برابر كارهایى كه مى كنى ، آنچه را كه بیش از هر چیز به آن نیازمندى ، به تو پاداش دهم .

آنكه میان من و تو است : از تو دعا كردن و خواستن و از من اجابت و پذیرفتن .

و بالاخره آنكه میان تو و بندگان من است این است كه:براى مردم دوست بدارى آنچه براى خودت دوست دارى.

آدم پس از گذرانیدن عمرى طولانى ، احساس كسالت و ناتوانى كرد. به فرزندش شیث گفت : پسرم ، زمان مرگ من نزدیک شده و اینک من مریض و ناتوانم و خداوند به من دستور داده كه تورا وصى خود قرار دهم و ودیعه هاى اورا به امانت نزد تو بگذارم ، اینك وصیت نامه من كه شامل آثار علمى و نام بزرگ خداوند می باشد، زیر سر من است . وقتى من از دنیا رفتم آن را بردار و كسی را نیز از آن مطلع مكن .

در وصیت نامه من تمام مسائلى كه به آن نیازمند شوى، چه در امور دینى و چه در مسائل دنیوى ثبت و ضبط شده است .پسرم ، در این لحظات كه بیمارى و رنج بر من غلبه كرده ، میل دارم از میوه هاى بهشتى ، تناول كنم .

از دامنه كوه بالا برو و هر یک از فرشتگان را دیدى سلام مرا به او برسان و بگو: پدرم مریض است و از شما میخواهد كمى از میوه هاى بهشتى براى او هدیه بفرستید.

شیث جلو ایستاد و نمازى با پنج تكبیر، به همان شیوه اى كه خداوند در امت اسلامى مقرر فرموده و تا روز رستاخیز این شیوه ادامه خواهد یافت ، بر جنازه آدم خواند

شیث به ارتفاع كوهستانى كه در آن منطقه بود، بالا رفت تا براى پدر، میوه اى بدست آورد.

در بین راه جبرئیل را با گروهى از فرشتگان دید، جبرئیل بر او سلام كرد و پرسید: كجا میروى ؟

گفت : پدرم مریض شده و از من خواسته است مقدارى از میوه هاى بهشتى ، از فرشتگان به رسم هدیه بگیرم و اینک براى این منظور به كوه آمده ام .

جبرئیل گفت : خداوند به تو صبر و اجر عنایت كند. پدرت چشم از جهان پوشید و به عالم ابدى پیوست . آنگاه همگى كنار جسد آدم آمدند. فرشتگان به فرمان پروردگاربدن اورا غسل داده و براى نماز آماده ساخته بودند.

شیث جلو ایستاد و نمازى با پنج تكبیر، به همان شیوه اى كه خداوند در امت اسلامى مقرر فرموده و تا روز رستاخیز این شیوه ادامه خواهد یافت ، بر جنازه آدم خواند.

سپس جنازه اورا طبق راهنمائى جبرئیل، با احترام و تجلیل فراوان به خاك سپردند و شیث در غم از دست دادن پدر بیتابى میكرد. جبرئیل اورا دلدارى داد و به ادامه زندگى و انجام وظیفه پیامبرى تشویق نمود.

شیث حدود هزار سال زندگى كرد. محل تبلیغ وی مکه معظمه بود و مطالب صحیفه ها را که دلایل خداشناسی، فرایض و احکام و سنن و حدود الهی بود برای فرزندان آدم می خواند.  او همواره با جبرئیل و فرشتگان الهى در ارتباط بود و وحى خداوندى را دریافت و به مردم ابلاغ می كرد.

بر اساس سنت تغییر ناپذیر آفرینش، دوران زندگى شیث به سر آمد وی سرانجام در مکه درگذشت و در کوه ابوقبیس به خاک سپرده شد. برخی نیز گفته اند: مزار حضرت شیث علیه السلام از فرزندان حضرت آدم علیه السلام در شهر بلخ می باشد و به دستور خداوند، ادریس را كه از بهترین نواده هاى آدم بود، به جانشینى برگزید و نبوت را به او سپرد.

 

منبع tebyan.net

توجه : تمام حقوق مطالب برای قرآن آسان محفوظ می باشد.

الیاس پیامبر(ع)

پست شماره 97
,
الیاس پیامبر

گروهی می گویند از فزندان یوشع و گروهی دیگر گفته اند از فرزندان هارون بن عمران بوده است. او را الیاسین، اذر یاسین و ذو الکفل نیز خوانده اند و حتی گروهی او را با خضر یکی میدانند!

خداوند او را پس از خزقیل در برابر پادشاهی به نام اَحب در بعلبک برانگیخت. آن پادشاه زنی به نام ازبیل داشت و هرگاه برای جنگ از شهر بیرون می رفت زنش را جانشین خودش قرار می داد.

مردم بعلبک که بت بعل را پرستش می کردند حضرت الیاس را تکذیب کردند و او را تبعید نمودند. خداوند، آن مردم را با گرسنگی امتحان کرد تا سرانجام از الیاس خواستند خداوند آن بلا را از آن ها دور کند.

آنچه مطابق با آیات و روایات هست چنین می باشد که او برای هدایت یک گروه بت پرست در شامات که بت بعل را می پرستیدند برانگیخته شد

در دو آیه قرآن، نام این پیامبر آمده است و او را مۆمن خوانده و ستایش می کند، هر چند دربارِه او اختلافاتی وجود دارد. آنچه مطابق با آیات و روایات هست چنین می باشد که او برای هدایت یک گروه بت پرست در شامات که بت بعل را می پرستیدند برانگیخته شد. الیاس آن ها را هشدار داد که آیا پرهیزگاری پیشه نمی کنید؟ آیا بت بعل را صدا می زنید و بهترین آفریدگان را رها می سازید؟ خدایی که پروردگار شما و پروردگار نیاکان شما است.

آن گروه به سخنان دلسوزانه الیاس گوش می دادند اما باز هم او را تکذیب می کردند، هر چند گروهی نیز به او ایمان آوردند.

عذاب خداوند در قرآن مشخص نشده است و تنها می گوید: آنها در دادگاه عدل الهی احضار می شوند مگر بندگان مخلص خدا.

بت بعل: این بت در شهر بعلبک پرستش می شد. می گویند: این بت از طلا ساخته شده و بسیار بزرگ بود. چهار چهره داشت و حدود چهار صد نفر خدمه او بودند.

 

داستان حضرت الیاس یا ایلیا در قرآن

الیاس پیامبری از بنى اسرائیل است که نام وی دو بار در قرآن کریم یاد شده: یکى در سوره انعام و دیگر در سوره صافات. بر پایه ی آیات الهى، الیاس از فرزندان نوح (ع) و در شمار «صالحان » محسوب گردیده است. خداى تعالى در سوره انعام فرموده است: «و زکریا و یحیى و عیسى و إلیاس کل من الصالحین» ترجمه: و زکریا و یحیى و عیسى و الیاس، همگى از شایستگان بودند (انعام آیه 85).

الیاس از پیامبران الهى بوده، و قوم خود را که بت بعل را می پرستیدند، به دین حق هدایت مى کرده است. اما جز «بندگان مخلص»، تمامى مردم دیار او بر بت پرستى خویش اصرار مى کردند. بعضى گفته اند:" الیاس (ع) از نسل هارون (ع) بوده، و در شهر بعلبک- یکى از شهرهاى لبنان که به مناسبت اینکه بت بعل در آنجا منصوب بوده آن را بعلبک خواندند- مبعوث شد".

 خداوند در سوره صافات مى فرماید: «و إن إلیاس لمن المرسلین* إذ قال لقومه أ لا تتقون* أ تدعون بعلا و تذرون أحسن الخالقین* الله ربکم و رب ءابائکم الأولین* فکذبوه فإنهم لمحضرون* إلا عباد الله المخلصین* و ترکنا علیه فى الاخرین* سلام على إل یاسین* إنا کذالک نجزى المحسنین»

ترجمه: و الیاس از پیغمبران بود، هنگامى که به قوم خود گفت: چرا نمى ترسید؟ آیا بعل را (به پرستش و خدایى) مى خوانید و بهترین آفریدگار را فراموش می کنید، آن خدایى که پروردگار شما و پروردگار پدران پیشین شماست، او را تکذیب کردند و (باید بدانند که) احضار مى شوند (و کیفر تکذیب خود را خواهند دید) مگر بندگان با اخلاص خدا. و نام الیاس را در میان آیندگان به جاى گذاشتیم. سلام بر الیاس (یاالیاسیان) که ما نیکوکاران را چنین پاداش مى دهیم، و او از بندگان مۆمن ما بود (صافات /123-129). 

در این سوره از داستان الیاس به جز این مقدار نیامده که او مردمى را که بتى به نام" بعل" مى پرستیده اند، به سوى پرستش خداى سبحان دعوت مى کرده، عده اى از مردم به او ایمان آوردند و ایمان خود را خالص هم کردند، و بقیه که اکثریت قوم بودند او را تکذیب نمودند، و آن اکثریت عذاب خواهند شد. و در سوره انعام آیه" 85" در باره ایشان همان ستایش هایی را کرده که در باره عموم انبیا (ع) کرده است، و در سوره مورد بحث علاوه بر آن او را از مۆمنین و محسنین خوانده، و به او سلام فرستاده.

 

منبع tebyan.net

توجه : تمام حقوق مطالب برای قرآن آسان محفوظ می باشد.

قصه ی طالوت و جالوت

پست شماره 96
,
طالوت و جالوت

یکی از داستان های درس آموز قرآن قصه طالوت و جالوت است که در سوره ی بقره و در هفت آیه بیان شده است.

طالوت مردی دانشمند، زیرک و قدرتمند بود که از طرف حضرت اشموئیل که پیامبر بود، به فرماندهی سپاهی گماشته شد تا به جنگ جالوت ستمگر برود.

حضرت داوود نیز در سپاه طالوت حضور داشت و او بود که جالوت را با سنگ کشت. اصل داستان را باهم می خوانیم:

پس از درگذشت موسى وهارون، قوم بنى‏اسرائیل روز به روز ضعیف تر شدند و صندوق عهد را که یادگار حضرت موسی (ع) و بسیار مقدس بود از دست دادند.

صندوق عهد همان صندوقی بود که مادر حضرت موسی، زمانی که به دنیا آمد او را در آن گذاشت و در رود نیل انداخت و این صندوق در دربار فرعون بود تا این که به دست بنی اسرائیل رسید و حضرت موسی اشیایی از جمله الواح مقدس که احکام خدا را برآن نوشته بود و زره خود را در آن می گذاشت و دست به دست میان پیامبران و قوم بنی اسرائیل می گشت.

آن ها فراز و نشیب های  بسیارى دیدند از جمله اینکه دربرهه‏اى از زمان دشمنان بر آنها غلبه کردند و آنها را از خانه و کاشانه‏شان بیرون راندند و فرزندان آنها را به اسیرى گرفتند و قوم بنى‏اسرائیل ذلیل و آواره شدند در این هنگام خداوند پیامبرى بر آنها فرستاد که نام او یا شمعون و یا یوشع و یا اشموئیل بود. آنها که از این ذلت و در بدرى خسته شده بودند، گرد آن پیامبر جمع شدند و از وى خواستند که آنها را سر و سامان دهد و براى آنها فرماندهى تعیین کند که تحت فرمان او با دشمنان خود بجنگند. آن پیامبر که از سستى و ضعف نفس این گروه آگاه بود به آنها گفت: آیا شما به راستى این آمادگى را دارید؟ و اگر من کسى را به فرماندهى برگزینم شما واقعاً تحت فرمان او و به دستور او مردانه جنگ خواهید کرد؟ آنها که از شکست خود رنج مى‏بردند، به پیامبر خود قول دادند که شجاعانه بجنگند و گفتند: چگونه تن به جنگ ندهیم در حالى به ما ظلم شده و از خانه و کاشانه خود رانده شده‏ایم؟

طالوت چوپان فقیرى بود که از هیچ شهرت و معروفیتى برخوردار نبود ولى شخص بسیار لایق و کاردانى بود و از لحاظ جسمى و کاردانى بر دیگران برترى داشت

با اینکه این قول را به پیامبر دادند ولى در وقت عمل بسیارى از آنها با بهانه‏هاى واهى از جنگ سر باز زدند و این روش همیشگى بنى‏اسرائیل بود و آنها قومى بهانه‏جو بودند. ولى به هر حال پیامبرشان براى آنها فرماندهى انتخاب نمود که نام او طالوت بود. طالوت چوپان فقیرى بود که از هیچ شهرت و معروفیتى برخوردار نبود ولى شخص بسیار لایق و کاردانى بود و از لحاظ جسمى و کاردانى بر دیگران برترى داشت و آن پیامبر از جانب خدا دستور داشت که طالوت را به فرماندهى برگزیند. ولى آنها گفتند: طالوت قدرت مالى ندارد و ما از او براى فرماندهى شایسته‏تر هستیم .ولى پیامبر گفت: خدا او را بر این کار برگزیده است و او را از لحاظ جسمانى و علم و دانش فزونى داده است و یک نشانه براى شایستگى او این است که به زودى «تابوت عهد» یا همان صندوق مقدسى را که یادگارهاى موسى و هارون را دارد و مایه آرامش شماست، به شما بازپس مى‏گرداند. این تابوت را دشمنان بنى‏اسرائیل از آنها گرفته بودند. همانگونه که پیامبر گفته بود، طالوت صندوق عهد را به آنها برگرداند و آنها فرماندهى او را قبول‏کردند.

طالوت به جمع آورى نیرو پرداخت و آنها را سازماندهى کرد و براى جنگ با دشمنان آماده ساخت. طالوت با سپاه خود به سوى دشمن حرکت کرد در بین راه سپاهیان تشنه شدند طالوت به آنها گفت: به زودى به نهر آبى خواهیم رسید ولى شما حق ندارید بیش از یک مشت از آن آب بخورید و بدینگونه مى‏خواست فرمان بردارى واستقامت و قدرت اراده آنها را آزمایش کند اما وقتى به آن نهر آب رسیدند جز اندکى از آنها، همگى از آن آب سیر خوردند و بدینگونه ضعف اراده خود را نشان دادند.طالوت آن اکثریتى را که از فرمان او سرپیچى کرده بودند رها کرد و با گروه اندکى به راه خودادامه داد. وقتى آنها با سپاه عظیم دشمن روبرو شدند، بعضى از آنها به طالوت گفتند: ما قدرت رویارویى با این سپاه را نداریم ولى بعضى از آنها گفتند: با همین تعداد اندک با آنها مى‏جنگیم.

فرماندهى سپاه دشمن را شخصى به نام «جالوت» بر عهده داشت. او میان دو لشگر آمد و مبارز طلبید. جوانى به نام «داود» در لشگر طالوت بود او جالوت را هدف قرار داد و سنگى به پیشانى او زد، جالوت درجا کشته شد و کشته شدن او رعب و وحشت فراوانى میان سپاهیان او به وجود آورد و آن لشگر شکست خورد و بنى‏اسرائیل پیروز شدند.

 

منبع tebyan.net

توجه : تمام حقوق مطالب برای قرآن آسان محفوظ می باشد.

گاو قوم بنی اسرائیل

پست شماره 95
,
گاو قوم بنی اسرائیل

این داستان تنها یک بار در قرآن ذکر شده و نکات آموزنده فراوانى در آن وجود دارد از جمله: بهانه جویى شدید قوم بنى اسرائیل با سۆالات بی فایده ای که در سراسر این داستان می پرسند نمایان است، و نیز درجه ایمان آنان را به گفتار حضرت موسى مشخص می کند. خداوند در سوره بقره آیات 67 تا 74 به این ماجرا اشاره می کند و می فرماید:  (معنی آیات) و بخاطر بیاورید هنگامى را که موسى بقوم خود گفت: خداوند به شما دستور مى دهد ماده گاوى را ذبح کنید و قطعه اى از بدن آن را به مقتولى که قاتل او شناخته نشده بزنید تا زنده شود و قاتل خویش را معرفى کند و غوغا خاموش گردد، گفتند: آیا ما را مسخره مى کنى؟ موسى گفت: به خدا پناه مى برم از اینکه از جاهلان باشم!. گفتند: پس از خداى خود بخواه که براى ما روشن کند این ماده گاو چگونه ماده گاوى باشد؟ گفت خداوند مى فرماید: ماده گاوى که نه پیر و از کار افتاده، و نه بکر و جوان، بلکه میان این دو باشد، آنچه به شما دستور داده شده هر چه زودتر انجام دهید. گفتند: از پروردگار خود بخواه که براى ما روشن سازد چه رنگى داشته باشد؟ گفت:خداوند مى گوید: گاوى باشد زرد یک دست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد! گفتند: از خدایت بخواه براى ما روشن کند بالاخره چگونه گاوى باشد؟ زیرا این گاو براى ما مبهم شده! و اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد!. گفت: خداوند مى فرماید گاوى باشد که براى شخم زدن رام نشده باشد، و براى زراعت آب کشى نکند، از هر عیبى بر کنار و حتى هیچ گونه رنگ دیگرى در آن نباشد، گفتند: الان حق مطلب را براى ما آوردى! سپس چنان گاوى را پیدا کردند و آن را سر بریدند ولى مایل نبودند این کار را انجام دهند!. و بخاطر بیاورید هنگامى را که فردى را به قتل رساندید سپس درباره (قاتل) او به نزاع پرداختید و خداوند آنچه را مخفى داشته بودید آشکار مى سازد. سپس گفتیم قسمتى از گاو را به مقتول بزنید تا زنده شود و قاتل را معرفى کند) خداوند این گونه مردگان را زنده مى کند و آیات خود را به شما نشان مى دهد شاید درک کنید)، سپس دلهاى شما بعد از این جریان سخت شد، همچون سنگ، یا سختتر!، چرا که پاره اى از سنگها مى شکافد و از آن نهرها جارى مى شود، و پاره اى از آنها شکاف بر مى دارد و آب از آن تراوش مى کند، و پاره اى از خوف خدا (از فراز کوه) به زیر مى افتد اما دلهاى شما نه از خوف خدا مى تپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانى است و خداوند از اعمال شما غافل نیست (آیات 67 تا 74 سوره بقره).

ماجرای گاو

یک نفر از بنی اسرائیل به طور مرموزی کشته شد در حالی که قاتل او معلوم نبود و هر طائفه ای، طایفه ی دیگر را مسئول قتل آن شخص می دانست.

این اوضاع و احوال ادامه داشت تا این که نزد حضرت موسی رفته و از او درخواست کردند که از خداوند در این زمینه یاری بگیرد. حضرت موسی با توجه به ارتباطی که با خدا داشت به قوم خود گفت: گاوی را گرفته و سر او را ببرید و قسمتی از آن را به بدن مقتول بزنید تا زنده شود و قاتل خود را معرفی کند؛ ولی قوم بنی اسرائیل به موسی گفتند: آیا ما را به تمسخر گرفته ای؟

حضرت موسی فرمود: به خدا پناه می برم اگر بخواهم کسی را مسخره کنم.

قوم موسی به او گفتند: از خدا بپرس آن گاو چگونه باشد؟

حضرت موسی فرمود: گاو باید ماده، نه پیر و نه جوان باشد.

دوباره آن قوم لجباز گفتند: از خدا بپرس آن گاو چه رنگی داشته باشد؟؟ حضرت موسی فرمود: زرد باشد به طوری که در چشم حالت درخشندگی داشته باشد؟

قوم موسی برای آخرین بار سوال کردند: این گاو از نظر کار کردن باید دارای چه خصوصیتی باشد؟ حضرت فرمود: این گامو باید برای شخم زدن و زراعت و همچنین برای آبکشی تربیت نشده باشد و از هر عیبی پاک باشد.

در نهایت قوم بنی اسرائیل برخلاف میل خودشان گاوی را با خصوصیات گفته شده، پیدا کرده و سر بریدند و قسمتی از آن را به بدن مقتول زدند و وقتی زنده شد، قاتل خود را معرفی کرد.

اگر خوب نگاه کنیم خواهیم دید که چگونه خداوند بر قوم بنی اسرائیل نعمت ارزانی داشته است.

 

منبع tebyan.net

توجه : تمام حقوق مطالب برای قرآن آسان محفوظ می باشد.